بوبو

یکشنبه ۸ مهٔ ۲۰۱۱

چقدر باحالن آدمایی که صبونه ، ناهار و شام رو رژیم نگه میدارن و با او معده میشینن پای برنامه ای چون بفرمایید شام!

شنبه ۷ مهٔ ۲۰۱۱

شجاع؟؟؟؟

وقتی تصمیمم رو بهش گفتم ، 1.فکش اومد پایین 2. بازم در تعجب وافر! بود 3.گفت شجاع شدی!!!!!!
ضرب المثلی آذری هست که معنیش اینه که از ترسو بترس چون بدجور شجاع میشه:))

دوشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۱۱

خیلیه...

من:تو چه خبر؟ بزرگ شدی؟
اون: هه هه نه بابا هنوز صاحاب پیدا نکردم!


....
و لال میشم از این همه سفاهت...





چهارشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۰

انتظار

هیچی بدتر از این نیس که منتظر پیامک از طرف آموزشگاه زبان باشی تا ببینی فاینال رو چه کردی! قبولی یا نه!
الان که خط بالا رو زدم پیامکی ! آمد ، بنده نیز مثال یوزپلنگ! جهش کردم و گوشی را شیش پنجولی گرفتم و نیگا کردم دیدم دست گرام میباشد که  زده " سلام پرفسور من ، شیری یا مارمولک؟"
بنده نیز بسی گل به جمالشان زدم که ای .... !!! منتظر پیامشم!

جمعه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰

پس از بحث فامیلی دیشب بر سر خرید  دستگاه های ورزشی ، به این نتیجه رسیدم که هر دستگاه ورزشی که وارد خانه ای میشود حکم انواع اقسام کتابهای تست کنکور را دارد که داوطلبان تنبل ! برای رفع عذاب وجدان ، در دو هفته مانده به کنکور می روند و میخرند!

دوشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۰

پس از گذشت بیش از دو دهه از زندگیم به این نتیجه رسیدم که برا کسی که گوش میده به حرفت و کار خودشو میکنه ، انرژی تلف نکن و راهنمایی بی خود نده.

سه‌شنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۰

به جون مادرم..

الهی بمیرم برا دوستم که هنوز قسم " به جون مادرم" اش از دهنش نیفتاده و دیشب بازم گفت...

چهارشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۰

اول صبح که پاشدم البته به زورر مامان:|
از صبح مثل اینکه چی زده به بدن بسی با ترانه و فلان و فلان اومد بالاسرم که پاشو با هم صبونه بخوریم دیگه و بعلاوه کلی مسخره بازی!
تا این که رفتم نشستم با مادر و پدر گرام سر صبونه سه تایی!
مامان یه صبونه تبریزی درست کرده بود(شیره انگور بعلاوه تخم مرغ به عبارتی سوخت موشک است این ترکیب!)تا این که داشتیم میخوردیم که مامان برگشت پرسید امروز کلاسات مهم اند؟ گفتم خب ... بابا برگشت پرسید میخوای بری بیرون(از مامان) با لبخند یه وری که آره اگه بوبو بیادو اینا که من برگشتم گفتم چ.ن میخوای بری خونه ی فلان اینا و من باید بشینم حرفای خاله زنک گوش بدم آره مهم می شوند:)))))کلاس هایم:)))
مامان دوباره پرسید که حالا کوپن غیبت داری برا امروزیا؟ گفتم آره دارم ولی بیخیال شو حالش نیس بیام تنها برو لطفا که پدر گفت نمیشه بپیچونی؟ مامانت تنها میمونه ها....که من داشتم فکر میکردم که پدر انگاری که یه حرفی میخواست بگه و اگه نگه خفه میشد برگشت گفت مامان دوستت فوت کرد:|
من فک کنم هنگ کردم که مادر گرام گفت مامان فلانی دیشب تموم کرد:|
 گفتم:آهان.
پدر گفت دیشب زنگ زدن که تموم کرد ولی مامان گفت شب بهت نگیم:|
فقط ذهنم درگیر دوستم بود که شبش رو چجوری صبح کرده..
مامان گفت وظیفه توئه که به دوستای مشترکتون خبر بدین. پدر نیز گفت تو این لحظه ها دیدن چهره آشنا از هر مسکنی بهتره..
رفتم به دوستان اعلام آمادگی کردم برا مسجدش
مامان میگه امروزو ازت میپرسیدم برا تشییع جنازه که میری؟ چون پدر گفت بذار خودش تصمیم بگیره و من گفتم نری بهتره که من اعلام کردم نمیرم.بسی سرم درد میکنه و بسی لررززز  گرفته مرا!
مامان حال مرا بعد از دقایقی از اونور خونه میپرسد بلند بلند و پدر میگوید چرا بد باشد؟ ولی نه متاسفانه با این که بچه هایمان سنشان کم است ، خاطرات بد زیاد دارند...
روحش شاد...

دوشنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۰

راهی دیگر

اگه میدونستم در سرما ، اینقدررر متقاضی استخر کم میشه ، زودتر به شنا در سرما پناه میبردم!
امروز صبح در استخر ، یک عدد بوبو بود و حوضش! نه ساری ! استخرش! یک بوبو و یک استخر خالی از سکنه! و سه عدد نجات غریق!
یک آهنگ تیررام تیررامی هم گذاشته بودن که من میخواستم بیام بیرون بخونم دستا همه بالا....نا نای نای!
بعد از این که وارد آب شدم ، دیدم اوووف چقدر گرررمه آب ، منم که گرمایی !
زان پس به امر شنای بوبویی! پرداختیم!
میگویم که چرا این انسان های به ظاهر شاد دوست! اول صبحی این قدر زهر مار میباشند و در جواب لبخندت اخم کرده و رو بر میگردانند؟؟؟؟؟ و همه شان با چشمان پف کرده از خواب اصرار دارند ریمل بزنند؟ که چی؟مبادا از بورس فشنی! که در دور استخر! به راه است!  جا بمانند؟!!!!

شنبه ۶ نوامبر ۲۰۱۰

بازی

در راستای پست قبل ، فسقلی جان حوصله ش سر رفت و من قسمتی از خونه رو که بسی کودکان رو مشغول و سرگرم میکنه رو بهش نشون دادم تا کم نق نق کنه!
در خانه قسمتی است که آجر های شیشه ای دارد ، اولین آجر به قدش میرسید خدا روشکر! نیاز به بغل کردن نبود!میرفت اون ور دیوار و من از این ور دیوار براش دست تکون میدادم و جاها عوض من میرفتم اونور و اون ایننور! خلاصه که خدا قسمت خوانندگان گرام کند !  سرگرم کردن بچه! آن هم 3 ساله(فکر کنم!) بسی سرمان گیییج  رفت بس که بازی کردم با فسقلی!
زان پس اعلام خستگی کردم که دیدم رفت و شروع به نق نق کرد که آوردمش ترازو بازی کردیم! رفت رو ترازو اومد پایین میگه حالا تو برو بعد من رفتم میگه بیا پایی من برم :| بسی خودمان را وزن نمودیم و بسی مارا نمووود!!! فسقلی! آخرش براش توضیح دادم که این تکراری شد دیگه مارو نمیخندونه ! بیا دوتایی بریم رو ترازو! اونم موافقت کرد و رفتیم رو ترازو و فنراش در اومد:))))))))))))
ترازو رو میگم!:))))))
زان پس اعلام کردم که بچه خوبه فقط تو بغل والدینش!